تبليغاتX
باغ بی برگی من...


باغ بی برگی من...

مدتی هست

که هر روز غروب

دلم آرام ندارم

مدتی هست که آواز و ترانه

انگار

پیش من بیرنگ است

مدتی هست پریشانی من

رنگ تنها شدن است

رفتن و از همه بگسستن و دلگیر شدن

من دلگیر تو را می خواهم

که ترانه بشوم

من دلگیر تو را می خواهم

که پر از صحبت عشق

در این خانه بکوبی تو

و مهمان بشوی

و هراسانم از این بی باکی

که تو را رنجه کند

که تو را دورتر از این بکند

زدر خانۀ من

مدتی هست آری

که تو از من سیر

که من از تو دورم

و چراغ شب من خاموش است

و چراغ دل من

                                                                                                      "سوزان یگانه"

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 0:48 توسط مژگان| |

باز هم امدیم...

نمی دونم چرا هر وقت ادما دلشون میگیره یاده خدا میفتن

یاد نداشته هاشون

یاد چیزایی که داشتن وقدر ندونستن

 

خداجونم  ازت خیلی دور شدم

خیلی دور...

یاد بچگی یام که میفتم دلم میگیره

اون روزایی که همه صاف بودن وساده

یا حداقل من اینجوری فک میکردم!!!

کاش هیچ وقت بزرگ نمیشدم

تا همیشه اون ذهنیت قشنگ رو از ادما داشته باشم

الان دیگه شدم ادم بزرگ

به قول شازده کوچولو :الان چون ادم بزرگ شدم همه میگن آره  این خیلی میفهمه ولی...

کاش! کاش ! همیشه بچه میموندم....

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 14:15 توسط مژگان| |

خسته ام

خسته ام، می فهمید؟

خسته از آمدن و رفتن و آوار شدن

خسته از حس غریبانۀ این تنهایی

بخدا خسته ام از اینهمه تکرار سکوت

بخدا خسته ام از اینهمه لبخند دروغ

همۀ عمر دروغ

گفته ام من به شما

گفته ام

عاشق پروانه شدم؟

واله و مست شدم از ضربان دل گل؟

شمع را می فهمم؟

کذب محض است

دروغ است

دروغ

من چه میدانم از

حس پروانه شدن؟

من چه میدانم گل

عشق را میفهمد

یا فقط دلبریش را بلد است؟

من چه میدانم شمع

واپسین لحظۀ مرگ

حسرت زندگیش پروانست

یا هراسان شده از فاجعۀ نیست شدن؟

به خدا من همه را لاف زدم

بخدا من همۀ عمر به عشاق حسادت کردم

باختم من همۀ عمر دلم را

به سراب

باختم من همۀ عمر دلم را

به هراس تر یک بوسه

به لبهای خزان

بخدا لاف زدم

من نمی دانم عشق

رنگ سرخ است ؟

آبیست؟

یا که مهتاب هر شب

واقعاً مهتابیست؟

عشق را در طرف کودکیم

خواب دیدم یک بار

خواستم صادق و عاشق باشم

خواستم مست شقایق باشم

خواستم غرق شوم

در شط مهر و وفا

اما حیف

حس من کوچک بود

یا که شاید مغلوب

پیش زیبایی ها

بخدا خسته شدم

می شود قلب مرا عفو کنید؟

و رهایم بکنید

تا تراویدن از پنجره را درک کنم؟

تا دلم باز شود؟

خسته ام ، درک کنید

میروم زندگیم را بکنم

میروم مثل شما

پی احساس غریبم تا باز

.شاید عاشق بشوم

                                                                                                                                           "سوزان یگانه"

نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 16:49 توسط مژگان| |

این بوسه های شوم،

                        مرا خام خود نکرد،

وین اشکهای تلخ،

                        خامم نمیکند!

شروع گم شدنم،

                        رنگ نگاهت بود

                        که خاطرات پوک مرا،

                        ذوب کرده است.

حالا،

            بوسه ها و اشکها و خاطره هایم،

            خام دروغهای توست.

 

                                                                  "سوزان یگانه"

نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 16:42 توسط مژگان| |

عشق را خدای

به انسان هدیه کرد

شاید نگاه

رنگی دوباره به خلقت قلم زند

شاید که دستهای بزرگش

به قلب او

اکسیر جاودان محبت کند نثار

شاید که هیچ انتظار را

در بند خود کند

شاید دوباره زاده شود در طنین شب

دستی که بخشش او جاودانه است

امروز لیک

در اندیشه ام چرا

وقت تولدم

اینگونه مهربان نبوده ام؟

یا اینکه در طلب لطف ایزدم

در پای عشق خویش

هماندم نمرده ام؟

امروز لیک

در اندیشه ام چرا

دستم تولد بخشندگی نبود؟

در انتظارهای پر عطشم

برق آسمان

چطری بر آنچه که هستم گشوده بود؟

امروز که گیسوان سپیدم در آینه

احساس خوب مرگ

بر اندام سردم است

امروز که مرگ من

مهری بر اینهمه فریاد بی صداست

امروز که اشکهای کودکیم حتی

یاد آور رسیدن دستم به انتهاست

اندیشه می کنم

آن ایزدی که مرا عاشق آفرید

آیا غریب تر از این آفریده بود؟

نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 1:3 توسط مژگان| |

خدایا بهش بفهمون اگه چیزی میگم

اگه میگم تردید دارم

اگه میگم ...

بهم حق بده

بهم حق بده که شک کنم

بهم حق بده که تردید داشته باشم

شاید اگه اون روز تو برخوردت یه کم بیشتر دقت می کردی

یه کم از خود خواهییات کم می کردی

این همه جای شک و تردید برام باقی نمی موند

فکرم روآزار میدی

 

$$$$$$$$

 

کاش زودتر میرسید...

 

نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 13:17 توسط مژگان| |

دلمان بسی تنگیده است

در جای جای دنیا دنبال خدایمان می گردیم

حتی در این دنیای مجازی

با همه بدی هاش و اندکی خوبی!!

شاید اندکی از ته دلمان خوشحال گشتیم

اخر با خودمان کنار امدیم

اندکی از خود راضی گشتیم

یعنی دیگر خیالمان راحت گردید

دیگر فکری برایمان برایش باقی نمانده است!!

همین جا جایمان خوب است

کم وکاستی  نداریم

ترجیح می دهیم فعلا بمانیم...

تا بعد

 

نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 13:34 توسط مژگان| |

رنج تلخ است ولي وقتي آن را به تنهايي مي کشيم

تا دوست را به ياري نخوانيم،

براي او کاري مي کنيم و اين خود دل را شکيبا مي کند

طعم توفيق را مي چشاند

و چه تلخ است لذت را "تنها" بردن

و چه زشت است زيبايي ها را تنها ديدن

و چه بدبختي آزاردهنده اي ست "تنها" خوشبخت بودن

در بهشت تنها بودن سخت تر از کوير است

در بهار هر نسيمي که خود را بر چهره ات مي زند

ياد "تنهايي" را در سرت زنده ميكند

"تنها" خوشبخت بودن خوشبختي اي رنج آور و نيمه تمام است

" تنها" بودن ، بودني به نيمه است

و من براي نخستين بار در هستي ام رنج "تنهايي" را احساس کردم


دکتر علي شريعتي
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 18:54 توسط مژگان| |

از نتونستن می ترسم

از اینکه نشه رو قولم وایسم

از اینکه ازم راضی نباشن

از...

یه دلهره عجیبی تو وجودمه

بعضی وقتا واسه تونستن ناخودآگاه تمرین می کنم

شاید همین تمرین کردنامه که دلهره ام رو بیشتر کرده

!!!

می دونم این یه چیز طبیعی تو وجود هممونه

  ... شایدم تقصیر این دنیای مجازیه؟!؟!

نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 13:38 توسط مژگان| |

من؟!

بر فراز،

            بی کلام ایستادم.

جهان چه کوچک می نمود.

احساس چه کوچک می نمود.

اوج ، چه پست می نمود.

برفرازِ خودم،

بی کلام ایستادم.

غریبه ای،

            به رنگ هولناک زمین.

من،

چه کوچک بود.

نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 0:45 توسط مژگان| |


Design By : Night Skin